خاطراتی از پدر(1)

چاپ
( 183 رای )

 زنده یاد منصور جوانبخت

شادروان منصور جوانبخت(1362-1305، زاده اصفهان)

 

پدر و «اگرهای تاریخ ایران»

به قلم مهرداد جوانبخت

 هر چند وقت یکبار عمر سپری شده را بازبینی می کنم. در این بازبینی ها سئوالات زیر را بارها از خود پرسیده ام:

چه شد به تاریخ علاقه مند شدم؟
چه شد که تا الفبای خواندن را آموختم، تاریخ مرا به دنبال خود برد؟
و چرا تاریخ را به گونه نامتعارف و غیرمعمول دنبال کردم؟
چه شد که به "اگرهای تاریخ ایران" علاقه مند شدم؟

پاسخ را در حضور فعال دو تن در زندگی خود یافتم؛ پدر و برادرم، که هر دو از علاقه مندان جدی به تاریخ ایران بوده اند. در اینجا تنها از « پدر» سخن خواهم گفت و در فرصت دیگری از نقش « برادر».

   

فرهنگ نوشتاری پدر

شادروان منصور جوانبخت، سالها پیش از به دنیا آمدنم، صاحب قلم بودند و در نشریات دهه1330، عمدتاً تا پیش از کودتای 28 اَمرداد 1332 مقالات شان به چاپ می رسیده است.

 روزنامه خدایی

تصویر یکی از مقالات پدر در روزنامه خدایی /  سلسله مقالاتی تحت عنوان «اولین قدم اصلاح در این کشور توسعه کشاورزی است»(1) در سال 1331 در صفحه اول روزنامه خدایی به چاپ می رسیده است.

 

 یکی از نامه های پدر به پسر،سال1319

یکی از نامه های پدر به پسر (از محمدعلی خان جوانبخت به منصور جوانبخت)، سال1319

 

 محمدعلی خان جوانبخت

محمدعلی خان جوانبخت(1320-1268 زادۀ اصفهان) در اواخر دورۀ قاجاریه، سال 1298خورشیدی (پدر بزرگ نگارنده)

 

 نامه یکی از دوستان پدر - 1329

نامه یکی از دوستان صمیمی پدر در سال 1329

 

  کتاب خاطرات پدر   کتاب خاطرات پدر

شروع ثبت دقیق خاطرات در سال1327 به قلم پدر(منصور جوانبخت) /  پدر با نوشتن «کتاب خاطرات من» و نیز نگاهداری عکس ها، نامه ها و مرسولات خود میراث فرهنگی ارزنده ای را برای خانواده خود بر جای گذاشتند.

 

 کتاب خاطرات پدر(شادروان منصور جوانبخت)

صفحه ای از کتاب خاطرات پدر(منصور جوانبخت) با خطی خوش و بدون قلم خوردگی تا انتهای متن کتاب!

 پیوند روحی و عاطفی بسیارعمیقی بین پدر و پسر برقرار بوده است که در  کتاب خاطرات شان به کرات به آن اشاره شده است. 

 

ثبت بهترین دوستان و مدت رفاقت 

ثبت بهترین دوستان و مدت رفاقت تا 1328/4/27 توسط پدر

 

فرهنگ گفتاری پدر

 

استخراج موشکافانه عصارۀ کتابها

آنچه بیش از فرهنگ نوشتاری و ثبت ملاحظات دقیق ایشان بر من اثر گذاشت، بیان شیوا و نیز تحلیل های شفاهی ایشان از تاریخ ایران بود.

یکی از خصلت های پدر، این بود که ماحصل مطالعات خود را در جلسات و میهمانی ها برای دوستان و بستگان بازگو می کردند. در این نشست ها از یک کتاب حجیم تاریخی تنها به یک نکته یا داستان شاخص از آن کتاب اشاره می کردند.
سالها از آن زمان گذشته و طی این مدت، کتاب های تاریخی زیادی را مطالعه کرده ام و برخی را چندین بار بازخوانی کرده ام و اینک می بینم به شیوۀ پدرم به سراغ کتابهای تاریخ رفته ام. – والبته نه به مهارت و استادی ایشان-

وقتی این نکات را از زبان ایشان به یاد می آورم، دقت کارشان برایم بیشتر مشخص می شود و می بینم چقدر موشکافانه یک کتاب تاریخی را  مورد بررسی قرار می داده اند!

 انتقال مطالب تاریخی با بیانی شیرین

پدر تنها به استخراج عصارۀ کتاب های تاریخی اکتفا نمی کردند و حاصل مطالعات شان را در اختیار دوستان خود قرار می دادند. واکنش دوستان شان را در زمانی که پدر سخن می گفتند زیر نظر داشتم. حتی اگر موضوع مطرح شده، تراژیک و غمبار بود، دوستان شان نفس را در سینه حبس می کردند و مشتاقانه نکات تاریخی پدر را دنبال می کردند؛ گویی قصه های هزار و یک شب را گوش می سپارند!
و اگر آن نکات تاریخی، مفرح بود، صدای شلیک خنده دوستان شان از دور به گوش می رسید!- خوشا آنروز-
این نکات یا داستان های تاریخی در ذهن اشخاصی که با تاریخ و وقایع آن چندان آشنا نبودند به خوبی جای می گرفت. ماندگاری این تأثیر را به خاطر روح بخشیدن به متن های شاخص تاریخی از سوی پدرم می دانم. بسیار اتفاق افتاده بود که شاهد نقل سینه به سینه مطالب عنوان شده از سوی پدرم میان بستگان و آشنایان بودم! -به همان شیوۀ پدر با تأکید روی برخی از واژه ها و عبارات-

بیان پدر از تاریخ، مشابه بیان یک هنرمند، خیال انگیزبود. لذت بخشی تاریخ، درس دومی بود که ازپدر آموختم و البته باز هم نه به مهارت و استادی ایشان.

تحلیل نکات و داستان های تاریخی

نکته جالب دیگر این بود که پدر نکات یا داستان های تاریخی خود را برای دوستان مطلع و اهل فن تاریخ هم به همین نحو بیان می کردند، با این تفاوت که با این گروه از شنوندگان در ادامه، وارد گپ و گفت جدی و بحث تحلیلی در این زمینه می شدند.
و این درس سومی بود که از پدر آموختم.

شادروان منصور جوانبخت

 شادروان منصور جوانبخت(پدر نگارنده)، سال1356

 

نمونه ای از گزینش های تاثیرگذار پدر

 آخرین روزهای لطفعلی خان زند

یکی از کتاب های تاریخی مورد علاقۀ پدر

این داستان را پدر از کتاب "آخرین روزهای لطفعلی خان زند"(2) چنین نقل می کردند:

« گوینده این مطلب کسی است که سال ها بعد، در دربار فتحعلیشاه، سفیر انگلیس(3) می شود: «... در باغ با پسر لطفعلی خان که کودکی هفت ساله بود رو به رو شدم که همراه لله اش ایستاده بود. آن روز اگر می توانستم از شاهزادۀ کوچولو پرهیز می کردم، ولی او یکی از پیشخدمت ها را به سراغم فرستاد. وقتی نزدیکش شدم و سلام گفتم، رو به من نمود و گفت:

«شما همان «فرنگی» هستید که پدرم بارها حرف تان را زده است. شما برای او یک ساعت موسیقی دار هدیه آورده بودید. برای من هیچ چیز نیاورده اید؟ من فردا در غیاب پدرم پادشاه خواهم شد و شما باید به دیدن من بیایید همان طور که به دیدن پدرم می آمدید.»
من از این کودک خیلی خوشم آمد. پرسیدم: «میل حضرت والا چه چیز است؟»
جواب داد: « لله به من می گوید بهترین چاقوهای جیبی را در کشور شما می سازند. حاضرید یک چاقو به من بدهید؟ دده هم می گوید بهترین قیچی ها را هم در مملکت شما درست می کنند. شما را به خدا یک جفت قیچی هم به دده ام بدهید.»
از روی اتفاق، من یک چاقوی جیبی بسیار نفیس با خود داشتم. فوراً به او تعارف کردم و گفتم وقتی به کشورم بازگردم دو سه چاقو برای خودش و دو سه قیچی برای دده اش خواهم فرستاد.
کودک در اوج شادی فریاد زد: «وای! چقدر شما آدم خوبی هستید!»
سپس تقریباً یک ساعتی در کنار من راه رفت و حرف زد و من هرگز کودکی مؤدب تر، زیباتر و باهوش تر از او ندیدم. لیکن، از عجایب روزگار، بار دیگر که ما یکدیگر را ملاقات کردیم در آذربایجان بود. او برده ای چروکیده و اخته، من سفیری به نمایندگی از کشور خودم در نزد جانشین همان کسی که ویرانگر خانه و کاشانه و تاج و تخت پدر او بود!»

پدر از ذکر نام سفیر انگلیس، سال وقوع و جزییاتی از این قبیل احتراز می کردند و در کوتاه ترین شکل ممکن داستان را برای شنونده باز می گفتند.

شاید برای بسیار از خوانندگان این متن، «لله»،«چاقوی جیبی»، «قیچی خواستن برای دده»، «فرنگی» و ... مطلب درخور توجهی نباشد، اما در کلام پدر این واژگان برجسته می شد و به متن تاریخی روح و جان بخشیده می شد. به این شیوه یک رویداد تاریخی بسان سکانسی از یک فیلم، در ذهن شنونده نقش می بست!

در پایان این داستان، تأسف و تأثر خود را از این واقعه به زبان شعر بیان می کردند و گاهی می گفتند: " تفـو بر تـو ای چرخ گردون تفـو"(4)

و گاهی با شعری از خودِ لطفعلی خان زند که درباره شکستش از آقامحمد‌خان قاجار سروده‌ است، سخن خود را خاتمه می دادند:
                                       یا رب ستدی مملکت از همچو منی       دادی به  مخنثی ، نه مـردی  نه زنـی
                                       از   گـردش  روزگار  معلـومم   شـد       پیـش تو چه دف‌زنی چه شمشیرزنی

 

این داستان برای بیشتر شنوندگانش همین جا خاتمه می یافت، اما گفتگوی جدی و تحلیل آن با شنوندۀ خاص، تازه آغاز می شد، برای مثال در مورد داستان اخیر:

« اگر حاجی ابراهیم خان کلانتر به لطفعلی خان خیانت نمی کرد، چه اتفاقی می افتاد؟
با توجه به شواهد تاریخی، این لطفعلی خان زند می بود که بر آقامحمدخان قاجار پیروز می شد و بدین ترتیب حکومت زندیه بر سر کار می ماند و حکومت به دست نالایقان قجر نمی افتاد.
این تغییرات با توجه به رأفت لطفعلی خان و نیز درایت و هوش سرشار ولیعهدش، تا چه اندازه می توانست بر سرنوشت ایران تأثیر بگذارد و ...»

 

اگرهای تاریخ ایران

لذت بخشی تاریخ و در تاریخ زیستن را از پدر آموختم؛ و متأثر از ایشان، 18 سال پس از وفاتشان، « اگرهای تاریخ ایران» را به نگارش در آوردم. روحشان شاد و یادشان گرامی باد ...

اردیبهشت 1392  

 مهرداد جوانبخت  

--
پی نوشت:
1. این سلسله مقالات در زمانی منتشر می شد که در دوره پهلوی سالها بود صرفاً به شهرها و توسعه شهرنشینی توجه می شد و روستاها و کشاورزی کشور مورد غفلت واقع شده بود.
2. "آخرین روزهای لطفعلی خان زند". جونز، سر هارفورد. ترجمه ناطق،هما/ گرنی، جان. انتشارات امیرکبیر. چاپ دوم 1356. ص26.
3. سر هارفورد جونز بریجز‏ (1764-1847) نخستین وزیر مختاری بود که از جانب انگلستان به ایران ، به دربار فتحعلیشاه، فرستاده شد و چهار سال در این سِمت باقی ماند، از سال 1807 تا 1811م.
4. مصرعی منتسب به فردوسی:                           زشیر شتر خوردن و سوسمار           عرب را به جایی رسیده ست کار
                                                                        که  فــر   کیـانـی   کنـد   آرزو            تفـو بر تـو  ای چرخ  گردون   تفـو

« آقاي ابوالفضل خطيبي – از شاهنامه شناسان معتبر اين روزگار- در مقاله اي كه پيش از اين در نامه فرهنگستان [دوره هشتم، ش2، تابستان85] منتشر كرده اند، دلايل متعددي بر الحاقي بودن اين بيتها اقامه كرده اند از اين قبيل كه (1) اين ابيات را در نسخه هاي كهن تر شاهنامه نمي توان يافت. (2) ارتباط اين دو بيت با ابيات قبل و بعد بسيار ضعيف است و همچون وصله اي ناجور گويا به متن شاهنامه سنجاق شده اند و با حذف آنها خللي بر سير داستان وارد نمي شود. (3) «تفو» از واژه هاي شاهنامه نيست و جز در يكي دو بيت الحاقي و مشكوك ديگر نيامده و از همه مهم تر اينكه (4) تحقير قومي به بهانه نوشيدن مثلاً شير شتر و بر پايه نگرشهاي قومي و نژادپرستانه دور از شأن شاعر و انديشمند بزرگي چون فردوسي است. اساساً در سراسر شاهنامه نمي توان چيزي يافت كه بر ستيزه شاعر آن با ديگر نژادها و اقوام - صرفاً- به دليل مسائل نژادي دلالت كند.» به نقل از: پرسه در عرصه كلمات/ محمدرضا تركي. انتشارات سخن. چاپ دوم 1390. ص17 و 18.

 

مطالب مرتبط



اشتراک گذاری

بازدید: 6590 بار