چهارشنبه 22 آبان 1398

به سایت پدر و پسر خوش آمدید.

«بازگشت» و «شطرنج»

چاپ
( 88 رای )

 محمدکاظم کاظمی در نوجوانی  محمدکاظم کاظمی در میانسالی 

محمدکاظم کاظمی، شاعر و نویسندۀ افغان (زاده هرات- ۱۳۴۶) در نوجوانی و میانسالی

 

 «بازگشت» و  «شطرنج»


دو سروده از محمدکاظم کاظمی

 محمدکاظم کاظمی در سال ۱۳۶۳ به ایران مهاجرت کرد و کارشناسی خود را در رشتهٔ مهندسی عمران از دانشگاه فردوسی مشهد گرفت. او علاوه بر سرایش شعر، در زمینه‌های آموزش شعر، برگزاری انجمن های ادبی مهاجران افغان در ایران، انتشار نقدها و مقالاتی در مطبوعات، تألیف و ویرایش کتاب هایی در زمینه زبان و ادبیات فارسی فعالیت کرده است.

کتاب«پیاده آمده بودم»، نخستین مجموعه شعر محمدکاظم کاظمی است که در سال 1370 در تهران به نشر رسید. این مجموعه حاوی سی و سه قطعه شعر است. بیست و نهمین قطعه شعر این مجموعه به نام «بازگشت»، بسیار تأثیرگذار و البته بسی پر درد است. «بازگشت» در قالب مثنوی سروده  شده و  در آن، روزگار یک خانواده مهاجر افغان به تصویر کشیده شده است.

کاظمی در شعر ماندگار «بازگشت»، از نحوۀ رفتار ایرانیان با مهاجران افغان انتقاد کرده است؛ انتقادی بجا و البته بسیار روانشناسانه و  هنرمندانه.

روانشناسانه، به این علت که بسیاری از مخاطبان ایرانی پس از خواندنش، احساس همدردی عمیقی نسبت به مهاجران افغان خواهند کرد، علیرغم آنکه می دانند از آنان انتقاد شده است.

هنرمندانه، به این علت که «بازگشت»، شعری به شدت اعتراضی است، اما شاعر آن را با ظرافت هرچه تمام تر مطرح ساخته است.  

قطعه شعر دیگری که از شاعر گرانمایۀ افغان انتخاب کرده ام، «شطرنج» است که در سال1382 توسط ایشان به زیبایی سروده شده است. 

 تیر1392 _ مهرداد جوانبخت

 

بازگشت


غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ای که تهی‌بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و  اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه باز نگردم که مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اکبرم آنجاست‌
شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌
تویی که کوچۀ غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بتۀ مستوجب درو هم داشت‌
اگرچه تلخ شد آرامش همیشۀتان‌
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشۀ تان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

مشهد ـ 1370/1/27 

 

--

شطرنج

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود
صفحه چیده می‌شود دار و گیر می‌شود
این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رخ‌
در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود
فیل کج‌روی نمود، این سرشت فیلهاست‌
کج‌روی در این مقام دلپذیر می‌شود
اسپ خیز می‌زند جست و خیز کار اوست‌
جست و خیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود
آن پیاده ضعیف راست راست می‌رود
کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود
هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌
این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود
آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود
ناگهان کنار شاه خانه‌بند می‌شود
زیر پای فیل پهن‌، چون خمیر می‌شود

آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است‌
هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود
این پیاده‌، آن وزیر... ـ انتهای بازی است ـ
این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود


مشهد _ 1382/2/21 

 

--

مطالب مرتبط:

«بازگشت» و «شطرنج» دو سروده از محمدکاظم کاظمی

 چرا مردم افغانستان واژه‌های «افاغنه» و «افغانی» را نمی‌پسندند؟ / محمدکاظم کاظمی

بايد بر دستان مهاجرين افغاني در ايران بوسه زد / صادق زیباکلام

افغان، ایرانی است و ایرانی، افغان / مهرداد جوانبخت

 

مطالب مرتبط



اشتراک گذاری

بازدید: 2633 بار  

نظرات 

 
+14 #1 فرهادی 05 تیر 1392 ساعت 18:10
دکتر جوانبخت عزیز ، شعر بازگشت شعر خیلی زیبا و دلنشینی است ، هر چند متعلق به 22 سال پیش است . افسوس که رفتار ما در این 22سال با مهاجران افغان بهتر که نشد ، بدتر هم شد ! وقتی گشتی در سایتها میزنم ، بیشتر کامنتها و اظهارنظرها تحقیر آمیزند !! از شما خواهش دارم این موضوع را بررسی و ریشه یابی کنید که چرا با مهاجران افغان آنطور که شایسته بوده رفتار نکرده ایم؟
نقل قول
 
 
+6 #2 غلامحسین 05 تیر 1392 ساعت 19:11
جالب بود
نقل قول
 
 
+11 #3 سهیل 05 تیر 1392 ساعت 23:55
شعر "بازگشت" محمدکاظم کاظمی بسیار انسانی و دوست‌داشتنی است!این شعر، گواه نوعدوستی صمیمانه شاعر است.انسانیت و نوعدوستی نهفته در این شعر، خواننده را دعوت می کند که آن را بارها و بارها بخواند و هربار بیش از پیش محظوظ و محزون شود!
نقل قول
 
 
+5 #4 سپیده 09 تیر 1392 ساعت 11:36
:cry: :cry:
نقل قول
 
 
+6 #5 کریمی 11 اسفند 1392 ساعت 11:09
شعر شطرنج تخیل هنری محمدکاظم کاظمی را نشان میدهد.علاءالدوله سمنانی از بزرگان تصوف ایرانی و از شاعران و نویسندگان سده‌های هفتم و هشتم هجری قمری (دورۀ ایلخانان) هم این شیوه را بکار برده است.شفیعی کدکنی در این خصوص نوشته است:
«علاءالدوله سمنانی (736-659ه.ق)در «رساله شطرنجیه» خود– که می توان آن را در قیاس «فقه القلوب»و «صرف القلوب»و«نحوالق لوب»،«شطرنج القلوب» نامید-مجموعه شطرنج را،زمینۀ نگاه هنری خویش به الاهیات و مذهب قرار داده است: او در تمام حرکات مهره های شطرنج، با تخیل هنری خویش، حالات سالکان را مشاهده کرده است. مثلاً در مورد «پیاده» میگوید: «اول کسی که از آلات شطرنج، به استادی من برخاست، پیاده بود. او را دیدم در پیش شاه شطرنج صف کشیده» ...
و در مورد «اسب» میگوید: «این منزلت بدان یافته ایم که چون از خانه خود حرکت کنم،یک خانه راست روم دیگر خانه کژ... یک خانه شریعت است و دوم خانه حقیقت؛در عالم «شریعت» راست رو باش (فاستقم کما امرت11/112)اما چون به عالم «عالم حقیقت» رسی، گوشه ای گزین و از راه و دیار خلق دور باش»
(شفیعی کدکنی و هزاران سال انسان- فیضی، کریم-انتشارات اطلاعات-چاپ اول 1388- ص780)
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید