چهارشنبه 22 آبان 1398

به سایت پدر و پسر خوش آمدید.

روایت پسر از پدر - مهرداد بهار

چاپ
( 197 رای )

 شادروان مهرداد بهار  ملک الشعرای بهار

 سمت راست: بهار(پسر) / سمت چپ: بهار (پدر)

 

روایت پسر از پدر

به قلم مهرداد بهار

 

 

یکی از دوستان فرهیخته ام، آقای کامران خلیلیان، سالها پیش متنی را از روزنامه اطلاعات(1) در اختیارم گذاشتند و توصیه کردند حتماً آن را  بخوانم. روایت صمیمانه و بی تکلف پسری بود از پدرش. هر دو از مفاخر فرهنگی ایران.

پدر، «ملک الشعرای بهار» بود و پسر، «مهرداد بهار»

نکاتی در مورد این پدر و  پسر  قابل ملاحظه است:

1. همان طور که پدر ِ محمدتقی(2) نتوانست پسرش را تاجر کند و  محمدتقی بهار به یکی از بزرگترین شاعران معاصر ایران تبدیل شد؛ همان طور هم ملک الشعرای بهار نتوانست پسرش را شاعر کند  و  مهرداد بهار راه خود را در پیش گرفت و بنيانگذار علمي اساطير ايراني شد!

2. پدر و پسر ، بخشی از عمر خود را در فعالیت های سیاسی سپری کرده اند. بهار (پدر)، حبس کشیده پهلوی(پدر) بود و بهار (پسر)، حبس کشیده پهلوی (پسر)!

3. پدر و پسر تا پایان عمر، دغدغه اعتلای فرهنگی و اجتماعی ایران را  با خود داشته اند و  در این راستا  هر دو کارنامۀ  بسیار درخشانی  بر جای گذاشته اند.

 

سخن کوتاه می کنم و شما را به متن روان و سرشار از نکته های ظریف استاد مهرداد بهار می سپارم :

 

پدرم مردی بلندبالا، لاغر و عصبی بود. از او لبخند و گاهی خنده‏ ای کوتاه و ملایم دیده‏ بودم، ولی هرگز به یاد ندارم که او را در حال خنده‏ ای از بن دل دیده باشم.

اگر به خشم‏ می‏آمد، فریاد  برمی ‏آورد و وحشت و ترس خانه را فرا می‏گرفت. حوصلۀ ما بچه‏ ها را کمتر داشت. چه در خواب بود یا بیدار، بایست از پشت اتاقش پاورچین، پاورچین رد می‏شدیم و سروصدایی نمی‏ کردیم. او انسانی عمیقاً شاد نبود، اما خشن هم نبود، بی‏ محبت هم نبود و حتی گاهی به لطافت بهار بود.

عاشقانه طبیعت را با نگاهش، با دستش و با همۀ وجودش لمس می‏کرد و این سرزمین و مردم و خانواده ی خود را گرامی‏ داشت؛ اما او از همۀ این زندگی و جهان پیرامون خود در رنج بود، به ویژه زندگی‏ اجتماعی و تنگدستی او را عذاب  می‏ داد.

 

شادروان مهرداد بهار

شادروان مهرداد بهار (1373-1309) نویسنده و پژوهشگر و بنيانگذار علمي اساطير ايراني


از جمله گرفتاری‏های ناراحت‏ کننده برای او، برخورد بر سر مسائل مادی زندگی‏ میان وی و مادر ما بود. هر دو مردمی خوب و علاقه‏ مند به خانواده بودند، ولی جهان‏ مادر ما در مسائل خانواده و فرزندان خلاصه می ‏شد و جهان پدر، پهنه ‏ای عظیم بود انباشته از تلاطم‏های سیاسی و اجتماعی و نتایج مادی آنها: زندان، تبعید و فقر، اموری‏ که خانۀ ما را از شادی لازم محروم داشته بود.(3)


مادر نمی‏ توانست بار سنگین خانواده را در این دریای مظلم به ساحلی برساند، پدر هم قادر به نوکری و ایجاد درآمد نبود. حتی هنگامی هم که از سیاست دست کشید، درآمدی مناسب وضع زندگی خود پیدا نکرد.

او چند بار سعی کرد تا به کاری آزاد دست زند. یک بار مؤسسه‏ ای بنیاد نهاد تا به خرید و فروش کتاب بپردازد؛ اما به زودی سرمایه را از کف داد و زیان بزرگی را  متحمل شد. یک‏ بار هم سعی کرد دیوان اشعارش را به سرمایه ی خود چاپ کند و از آن راه سودی به دست‏ آورد، شهربانی رضاه شاه اوراق چاپ شده را توقیف کرد و مخارج سنگین چاپ بر عهدۀ پدر ماند. او دیگر هرگز به کار آزاد اقدام نکرد. دعوای با زن قابل تحمل‏ تر از دعوا با طلبکاران بود!


وقتی پدر را به اصفهان تبعید کردند، زندگی ما دشوارتر شد. هیچ درآمدی نداشتیم. باغچه‏ ای را که پدر سال‏ها پیش در سردسیر درکه خریده بود، به فروش رساندیم و بدهی‏ هایی چند را پرداختیم. یاری‏ های دوستی عزیز و بزرگوار به نام مسعود ثابتی(که‏ خوب قیافه ‏اش با چشم‏های آبی درشت و قامت بلند به یاد دارم) که در این تبعید به‏ فریاد پدر می‏ رسید، مفید بود؛ اما آن هم کفاف مخارج ما را نمی‏ کرد. سرانجام اگر محبت‏ های شادروان فروغی نبود و در نزد رضاشاه وساطت نکرده بود، آینده تیره‏ تری‏ در انتظار ما می ‏بود.


در این تبعید، و تنها در دورۀ این تبعید، پدر دیگر آن ملک الشعراء میدان سیاست و مجلس شورا نبود. او از آسمان فرود آمده بود و از جمله، برای من که در آن هنگام‏ کودکی چهار ساله بودم، قصه می‏ گفت. کاری که از او عجیب بود. هرچند این قصه ‏ها که‏ دربارۀ دیوی به نام سیاه خان ستمگر بود، هیچ نشاطی، شوری و شوقی در من‏ برنمی ‏انگیخت.
او می‏ خواست تا در پرده، به نام سیاه خان، رضا شاه را در چشم من چون عفریتی‏ جلوه دهد و نمی‏ دانست که من در تلخی آن ایام به فرشته‏ ای نیاز داشتم!

 

محمدتقی بهار در دوران طلبگی همراه با برادرانش محمد و موسی

محمدتقی بهار در دوران طلبگی همراه با برادران کوچکترش محمد و موسی


پدر منزوی در خانه به سر می‏ برد و عصرها از عباس‏ آباد، که منزل مان آنجا بود، پیاده‏ تا پل خواجو در کنارۀ زاینده‏ رود راه می ‏رفت.(4) من هم اغلب با او  می‏ رفتم. روی پل، بر لب‏ یکی از طاقک‏ها  می‏ نشست، پاها را از فراز پل آویزان  می‏ کرد و غرق تماشای غروب‏ آفتاب در دل سبز و تیره‏ رنگ بیشه‏ های دور دست می‏شد و به اندیشه‏ های خود فرو می‏ رفت و گاه‏ گاه، بلند یا به نجوا شعر می‏ خواند؛ و من آرام بودن و تحمل سردی دیگران‏ کردن را می‏ آموختم و عشق به طبیعت را نیز؛ و لذت می‏ بردم!

بعد از بازگشت به تهران، با وجود عقد قراردادی برای تدریس در دانشسرای عالی و آغاز به تألیف و تصحیح کتاب نیز وضع ما چندان بهتر نشد و پیوسته مخارج فزون‏تر ازدرآمد بود. به قول فرنگی‏ ها «تم اصلی» زندگی ما دعوای مادر و پدر بر سر امور مالی‏ باقی ماند که باقی ماند. بیچاره پدر چقدر رنج  می‏ برد و بیچاره مادر که چقدر محق بود و  بی‏ گناه!

تا ما بچه بودیم، پدر حوصلۀ ما را نداشت. ما حتی جرأت نداشتیم در اطراف اتاق‏ کار او بازی و سر و صدا کنیم. حتی به هنگام نوروز که پیش او  می‏ رفتیم، به لبخندی‏ محبت‏ آمیز و بوسیدنی بی ‏اشتیاق اکتفا می‏ کرد و ما اندکی بعد اتاق وی را ترک می‏ گفتیم. لمس کردن عید در پیش او چندان آسان نبود!


اما این از بی‏ دل و دماغی بود، نه از بی‏ محبتی. من روی دیگر این سکه را هم دیده‏ ام. یک بار، در کودکی، در دورۀ دبستان، بیمار شدم و شبی از شب‏ها در سینه ی خود درد عجیبی احساس کردم، به طوری که گاه نفسم بند می‏ آمد. خوب به یاد دارم، پدرم تازه به‏ خانه آمده بود و چون حال مرا چنان دید، چنان پریشان‏ خاطر شد که شتابان به سوی‏ تلفن رفت و با صدایی ملتمس از دکتر خانواده خواست که فوراً به خانۀ ما بیاید. به یاد دارم که از دیدن این همه احساس و پریشانی او، آرامشی عجیب به من دست داد. شاید حالم اندکی بهتر شد.
شاید ما بچه‏ ها نیازمند بیان محبت بیشتری از سوی پدر و مادر دلخسته‏ مان بودیم و بیماری‏ های ما شاید ما این عامل روانی مربوط بود. من آن شب‏ احساس امنیت عجیبی در خود کردم.


پدر در امور تربیتی ما جدی بود. البته هیچ ‏وقت خبری از درس و مشق ما نداشت و ما بر پای خود رشد می‏ کردیم، اما محیط چنان نبود که به بیراه برویم. به یاد دارم که در کلاس چهارم دبیرستان تجدیدی شده بودم. این زمان پدرم وزیر معارف بود. شکایت به‏ او بردم و گمان می‏ کردم با سفارشی کارم درست خواهد شد. پدر بازرسی به دبیرستان‏ فرستاد. پس از گزارش بازرس که به زیان من بود، نه تنها سفارشی به عمل نیامد، بلکه‏ پدر پوستی از کله ی من تنبل کَند تا دیگر از این غلطها نکنم. ما هرگز عادت نکردیم تا از موقعیتی سوء استفاده کنیم، به ما این امکان داده نمی‏ شد!


چون سن ما بیشتر گشت، پدر با ما نزدیک‏ تر شد و هر سال با پدری شیرین‏ تر و دوست‏ داشتنی‏ تر  رو به ‏رو می‏ شدیم. به‏ هرحال، دوران رضاشاه به سر رسیده بود. عصرهای تابستان با او به گردش می‏ رفتیم، بحث می‏ کردیم، شوخی می‏ کرد و ما بچه ‏ها شاد و سرزنده با او به خانه باز می ‏آمدیم.

در همۀ شب‏های تابستان، فرشی در باغ می‏ انداختند، تشکی روی آن می‏ افکندند، پدر بر آن می‏ نشست و ما به گرد او درمی‏آمدیم. صدای زنجره‏ ها و قورباغه‏ ها، صدای‏ نسیمی که گاه‏ گاه از لابلای برگ‏ها می‏ گذشت، و نور چراغ گردسوزی که در وسط قالی‏ می‏ نهادند و... همه و همه هنوز برای من زنده و خاطره‏ انگیزند. پدر می‏ توانست مردی‏ شیرین‏ گفتار باشد. نکته ‏هایی دلنشین برای گفتن داشت، اما وای به شبی که او به علتی‏ ناراحت و عصبی بود! آن شب هریک از ما به بهانه ‏ای فرار می‏ کرد.

در این زمان بود که من در طی یک تابستان با داستان‏ های شاهنامه آشنا شدم و گاهی‏ بعد از ظهر در نزد پدر، در زیرزمین خنک خانه‏ مان، شاهنامه می‏ خواندم.


به یاد دارم که‏ باغبان پیر ما هنگامی که کودکی بودم، برای خواهرم و من شب‏ها قصه می‏گفت و او بود که اول بار مرا با داستان‏ها و قهرمانان شاهنامه آشنا کرد. اما وقتی خود شاهنامه را خواندم، دیدم که میان حماسه ‏های فردوسی و حماسه‏ های باغبان پیر ما اختلاف بسیار است. به او گفتم که داستان‏ ها را درست نمی ‏دانسته است. باغبان گفت: «این کتاب‏ های‏ بابای تو است که سراسر غلط است، روایت درست همان است که من می‏ گویم!»

داستان‏های باغبان کششی روستایی داشت و گاه باغبان پیر و بافرهنگ، خود چنان به‏ هیجان می‏آمد که خویشتن را با قهرمانانش یگانه می‏ یافت و با احساس تمام شمشیری‏ خیالی بر می‏ کشید و با همه ی پیری، بر دشمن حمله می ‏آورد و ما را مسحور خود می ‏ساخت. باغبان ما شعر هم می‏ گفت و معتقد بود که شعرهایش دست کمی از اشعار پدر ما نداشت، و پدر می ‏شنید و می‏ خندید.

 

 ملک الشعرای بهار در اواخر دوره قاجاریه

 تصویری از دوران جوانی شادروان محمدتقی بهار (1330-1265) در  اواخر دوره قاجاریه(نفر سوم از سمت راست)

برخی را عقیده بر آن است که پس  از جامی، در انسجام کلام و روانی طبع و جامعیت، شاعری هم پایه ملک الشعرای بهار نداشته‌ایم.


صحبت شعر شد، باید بگویم که پدر مدتی نیز کوشید تا مرا به شعر گفتن وادارد. هنوز ده دوازده سالی بیش نداشتم که او گاه ‏گاه به روشی کهن، چهار واژه برمی‏ گزید و از من می‏ خواست که با آنها یک رباعی بسازم و این در حالی بود که من اصلا نمی‏ دانستم‏ رباعی چیست! 

زمانه دگر گشته بود و بنده هم از استعداد شاعری به کلی بی‏ بهره بودم! اما پدر گمان می‏ کرد شرایط گذشته همچنان پابرجاست و استعداد شاعری فرزندش نیازمند به یک تلنگر است. البته از تلنگرها اثری برنخاست و من در برخوردهایی که با پدر پیش‏ می‏ آمد، کارم به دعاخوانی و فوت کردن به خود رسیده بود تا مگر چهار واژه دیگر برنگزیند و رباعی‏ سازی نخواهد.

سرانجام پس از مدتی - که اصلا کوتاه نبود - پدر روزی‏ به دایی‏ ام گفت: «این پدر سوخته هیچ نخواهد شد» و چه راست می ‏گفت! پدر که از شاعری فرزندان ناامید بود، عاقبت همسری شاعر و سخنور برای دختر بزرگش برگزید و تداوم را حفظ کرد!


سال‏ها بعد، در اواخر دورۀ دبیرستان، به مبارزات سیاسی چپ کشانده شدم و پدر از این امر دل خوش نداشت. او حتی گمان می‏کرد که در احزاب چپ، فرزندان را بر ضد پدران خود که از نظر سیاسی مخالف آنان اند، برمی‏ انگیزند.

پدر در مورد وفاداری من به‏ خود تردید یافته بود، اما یک روز که کاری داشت و کمک می‏خواست من صمیمانه به‏ یاریش رفتم. تعجبی کرد، گفت: «مگر مرا دوست هم داری؟» اشک در چشم‏ های من‏ گرد آمد، من او را به اندازۀ  دنیایی دوست می‏ داشتم. او اشک مرا دید، صداقتم را باور کرد. مرا در آغوش گرفت و این زمان او بود که احساس امنیتی یافت.

 او ما را سخت دوست می‏ داشت و گناهان مان را می‏ بخشید. وقتی برادر بزرگم، هوشنگ، با رفتن به آمریکا، پس از چندی همسری آمریکایی گرفته بود، پدر بی‏ نهایت‏ ناراحت شد و گفت که دیگر اسمی از او نخواهد آورد. اما وقتی، پس از چندی، عکس‏ برادرم، همسرش و فرزند زیبای چند ماهه ‏اش رسید، با دیدن عکس و به ویژه عکس نوۀ خود، چهرۀ پدر گشوده شد، به نوه ‏اش خیره گشت. چشم‏هایش پر از محبت شده بود فرزند را بخشید و به مادر گفت:«خانم جان! این عکس را اینجا به دیوار بزن که هر روز ببینم شان.»

 

محمد تقی بهار پیش از برداشتن دستار و عبا  محمد تقی بهار پس از برداشتن دستار و عبا 

محمد تقی بهار پیش و پس از برداشتن دستار و عبا

 

پدر و پسر - ملک الشعرای بهار و مهرداد بهار  پدر و پسر - ملک الشعرای بهار و مهرداد بهار

دو تصویر از پدر و پسر - ملک الشعرای بهار و مهرداد بهار

 

 گاهی هم بخششی نبود! یک بار در دوران کودکی، به فکر افتادم تا لوبیایی چند در باغچه‏ ای بکارم، پایشان‏ چوبی بزنم تا بر چوب‏ها بپیجند و سپس در چوب‏ها را به یکدیگر نخ‏کشی کنم تا سرانجام چفته ‏ای از چوب‏ها و نخ‏ها پدید آید و لوبیاهای سبز آنها را بپوشانند و قد برافرازند. گمان می‏ کردم پدر هم از ذوق من خوشش خواهد آمد. با این رؤیاها باغچه‏ ای‏ را در کنجی از باغ بیل زدم و دیدم مقداری پیاز در آنجا چال کرده ‏اند. پیازها را کندم و به‏ کناری ریختم و لوبیاها را کاشتم. در پی این واقعه که معرف نهایت عشق من به گل و گیاه‏ بود، چنان کتکی از پدر خوردم و چنان خشمی در چشمانش دیدم که هرگز فراموش‏ نخواهم کرد. سبب این بود که آن پیازها، پیازهای مریم پرپری بود که به تازگی برای پدر آورده بودند و من آنها را نابود کرده بودم!

 

البته، باز هم از پدر کتک خورده‏ ام! پدر به کبوتر عشق می‏ ورزید و تا مدت‏ها ما همیشه تعدادی کبوتر داشتیم که کم نبود. یک بار گربه ‏ای پیدا شد که بر سر شیروانی بلند به کبوترهایی که پرواز می‏ کردند و آنجا می‏ نشستند حمله می‏ کرد و آنها را می‏ خورد. من که با وجود خردسالی، عشقی کمتر از پدر به کبوترها نداشتم، وظیفه ی خود دانستم که کبوترها را از دست گربه رهایی بخشم.

به‏ لانۀ کبوترها رفتم و پرهای بلند بال‏هاشان را قیچی کردم تا به سر بام بلند پرواز نکنند. آن‏ روز هم پدر بخشایشی نشان نداد، حتی فرار من از خانه هم سودی نبخشید و حضرت‏ ملک الشعرای بهار، با عصایی افراخته در دست، در کوچه مرا دنبال کرد و برابر خانۀ آقای‏ گلشاییان، وزیر محترم و همسایۀ ما، مرا گیر آورد و با عصا به زدن پرداخت؛ کاری که هرگز در عمرش نکرده بود و بعدها هم نکرد.

خدا را شکر! آقای گلشاییان رسید و جناب بهار، جناب بهار گویان مرا نیمه جان از دست پدر نجات داد. من نمی ‏فهمیدم چرا از کارهای‏ خود من که با عشق به طبیعت و گیاهان و پرندگان توأم بود، می‏ بایست چنین تقدیر شود! البته حالا می‏ فهمم!

 

محمدتقی بهار وزیر فرهنگ کابینه قوام

محمدتقی بهار در بهمن ۱۳۲۴ در کابینهٔ قوام وزیر فرهنگ شد، اما وزارت او چند ماهی بیش طول نکشید و استعفا کرد.


عشق و ولع او به دانستن، به شناخت و آشنایی با هر چیز نو به ارث به ما بچه ‏ها هم‏ رسیده است. او با عقاید داروین در جوانی آشنا شده بود و این عقاید عمیقاً بر اندیشه ی وی اثر گذاشته بود. او جزء معدود استادانی بود که در نزد هرتسفلد به تحصیل زبان‏ پارسی‏ میانه پرداخته بودند. او ترجمه‏ های شادروان پورداود را از اوستا تماماً خوانده بود و گاه با متن اوستایی پهلویش نیز مقایسه کرده بود. او حتی وقتی دید که من با آثار مکتبی‏ چپ آشنا شده‏ ام، با همۀ بیماری که داشت، بسیاری از آثار این مکتب را که در دسترس‏ من بود، گرفت و خواند. دانستن و شناختن و نه الزاماً باور کردن و مؤمن بودن در سرشت‏ او بود و به ما نیز این شوق و ولع را منتقل می ‏ساخت.

پدر حافظه‏ ای شگفت ‏انگیز داشت. می ‏گفت در نوجوانی حافظه ‏ام ضعیف بود، ولی با حفظ کردن شعر و تداوم در این امر حافظه ‏ام را تقویت کردم. فراموش می‏ کنم، دو سه‏ روزی به درگذشتش مانده بود. اوایل شب بود. به حال اغما فرورفته بود. دکتر آمد. تزریقاتی چند کرد و پدر اندک‏ اندک به حال آمد. پیش او نگران حالش نشسته بودم. چشمی گشود، سرخ بود و خسته. مدتی مرا نگاه کرد، نمی ‏دانم چرا شروع به خواندن‏ کرد، قصیده ‏ای بلند از انوری؛ و خواند و خواند و خواند و اندوه مرا از اینکه این همه‏ هوش و حافظه می‏ رفت تا از میان رود، می ‏افزود و می ‏افزود.


در خانۀ ما کمال انسان در شاعری وی بود، من این امر را آن شب حس کردم و این کمبود، مرا پیوسته رنج داده‏ است. تأسف اینجاست که دیگران نیز پیوسته مترصد دیدن این کمال در افراد خانوادۀ ما بوده ‏اند. روزی با افراد خانواده -البته بدون پدر- به تفریح که به درکه رفته بودیم، من‏ بچه‏ ای هشت ‏نه ساله بودم. مستخدم پیری داشتیم، دست مرا گرفت تا در آن حدود به گردش برد. مردی بر سر سنگی نشسته بود و تار می‏زد.

مستخدم به او سلامی کرد و گفت:«این پسرِ ملک است». پدر مرا همه با این نام می‏ شناختند.
مرد درحالی‏که به تار زدن ادامه می‏داد، از من پرسید:«شعر می‏ گویی؟ »
گفتم:«نه».
گفت:«خاک بر سرت! » و به تار زدن ادامه داد.

 

ملک الشعرای بهار در دوران وزارت فرهنگ در کنار فارغ التحصیلان دانشسرای عالی بابل

ملک الشعرای بهار (با عصایی به دست) در دوران وزارت فرهنگ در کنار فارغ التحصیلان دانشسرای عالی بابل


شاید پسر هنرمند، یا دانشمند بزرگی بودن همیشه با این تحقیرها و انتظارات بجا و نابجا توأم باشد و هر هنر و دانشی که از فرزند ببینند گویند که «این استعداد از فلانی به او به ارث رسیده است»و هر عیب و بی ‏دانشی که در او دریابند، به رُخش کشند و گویند: «حیف از آن پدر»و من هر دوی این برخوردها و بیشتر برخورد دوم را لمس کرده ‏ام. از هر دو بدم آمده و رنج برده‏ ام. همیشه احساس کرده‏ ام که از استقلال شخصیت محروم‏ داشته شده‏ ام.

پدر مرا گاه با خود به این طرف و آن طرف می‏ برد. گاهی شب‏ها به کتابخانۀ دانش در خیابان سعدی می‏ رفتیم. عده‏ ای از فضلا هم می ‏آمدند و بحث ‏و گفتگو در می ‏گرفت و من نیز با عشق به کتاب بار می ‏آمدم. اول بار در آنجا بود که آموختم باید کتاب‏های فرنگی‏ را از چپ به راست مطالعه کرد.


گاهی حتی مرا به محافل سیاسی می‏ برد و این بعد از شهریور بیست بود. شبی در محفلی انتخاباتی که مملو از جمعیت بود پدر سخنرانی می‏ کرد. دربارۀ اخلاق بود و این‏ که امپراطوری روم بر اثر تباهی اخلاق از میان رفت و گفت که دروغ و دزدی، بدترین‏ دشمنان سعادت یک کشور است و ما باید دولتی و مجلسی داشته باشیم که مشوّق و مظهر اعتلاء اخلاقی ما باشد.
وقتی سخنرانی تمام شد، کف زدن‏ها آغاز گشت و مدتی‏ به طول انجامید. می‏ دیدم که پدرم چقدر از تأثیر گفتار خود بر مردم راضی بود. آن‏ غروری که از ارضاء خاطر دست می‏ دهد، در چهره ‏اش نمایان بود؛ اما وقتی از مجلس‏ خارج شدیم، به اتاق رختکن رفتیم تا پالتو و چترش را بردارد و برویم، دیدیم که نشانی‏ از هیچ یک در میان نبود، آنها را شنوندگان دزدیده بودند! همۀ آن رضای خاطر در چهره‏ اش فرو مرد و گفت: «این ملت درست شدنی نیست.» (5)

هنوز هم انعکاس این سخن که از دل او برخاسته بود (و در این امر سرمای زمستان‏ هم بی‏ اثر نبود)، از خاطرم نرفته است.

 

ملک الشعرای بهار در روزهای آخر زندگی اش

ملک الشعرای بهار در روزهای آخر زندگی اش


او به گل و باغ سخت علاقه‏ مند بود. شب ‏بوها و  رزها گل‏های مورد علاقه ‏اش بودند و نرگس‏ هایی که لای پنبه و در گلدان‏ های شیشه ‏ای بلند در اتاق رو به آفتابش رشد می‏ کردند و گل می‏ دادند، گل محبوب نوروزیش بودند. سالی که در آغاز اردیبهشتش‏ درگذشت، سالی سرد بود. او حالش سخت خراب بود و روزهای آخر عمر را طی‏ می‏ کرد، ولی گویی نمی‏ خواست بی‏ دیدن گل‏های نوشکفته ی باغچه درگذرد. در آغاز اردیبهشت، تازه گل‏ها شکفته بودند که او مرد.

پدر با همۀ خشونت‏ های ظاهری و رعبی که می‏ توانست در دل ما بیفکند، پدری‏ مهربان و نمونۀ اخلاق بود و به ما درس آزادگی، سلامت نفس و وارستگی می‏ داد.

ما فرزندان او، اگر از شرف و سلامت نفسی بهره‏ مند هستیم، عمدتاً از اوست. ما مدیون او هستیم، پدر نازنینی بود.

 

 

27 اردیبهشت 1392  

پژوهش مهرداد جوانبخت

--
مطالب مرتبط:  
 
تصنیف به اصفهان رو (1)  
تصنیف به اصفهان رو (2)
تصنیف به اصفهان رو (3)
تصنیف به اصفهان رو (4)
روایت پسر از پدر - ملک الشعرای بهار
روایت پسر از پدر - مهرداد بهار

--

پی نوشت:

1. روزنامۀ اطلاعات. مورخ 1380/2/2. شمارۀ 22177. ص6. به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت ملک الشعرای بهار.

2.میرزا محمدکاظم صبوری -ملک‌الشعرای آستان قدس رضوی در زمان ناصرالدین شاه-پدر ملک الشعرای بهار بود. با روی کار آمدن مظفرالدین شاه، میرزا محمدکاظم صبوری به این نتیجه رسید که با تغییر اوضاع دیگر کسی به شاعران اعتنایی نخواهد کرد و پسرش را از شعر گفتن منع کرد.

برای خواندن روایت پدر از پسر به قلم ملک الشعرای بهار می توانید اینجا را کلیک کنید.

3. ملک الشعرای بهار در مخالفت پنهان با رضاشاه پهلوی، بین سالهای1308 تا 1312 دو بار زندانی شد! (یکبار به مدت یکسال و بار دیگر پنج ماه) و سپس در اواسط سال 1312 به اصفهان(!) تبعید شد. طرفه آنکه بعدها پسرش، مهرداد بهار نیز به دلیل مخالفت سیاسی با محمدرضاشاه پهلوی از سال 1330 به مدت چهار سال زندانی شد و سرانجام در بهار1334 از زندان آزاد شد!

4. ماجرای ساختن تصنیف «به اصفهان رو » مربوط به دورانی است که محمدتقی بهار در اصفهان در تبعید به سر می‌برد (سال ۱۳۱۲). برای اطلاعات بیشتر می توانید اینجا را کلیک کنید.

5. اشعار کلاسيک محمدتقی بهار بيشتر مضمونی سياسی و اجتماعی دارد و بازتابنده خشم و اندوه آزادگان از اوضاع نابسامان جامعه است. تصنیف " مرغ سحر" از آثار جاوانه اوست. کمتر فارسی زبانی است که از شنیدن این تصنیف تحت تأثیر قرار نگیرد.

عکس های متن از سایت خبرآنلاین انتخاب شده است.

 

 

مطالب مرتبط



اشتراک گذاری

بازدید: 5929 بار  

نظرات 

 
+16 #1 صادقی 28 ارديبهشت 1392 ساعت 22:12
با سلام
به قول خود زنده یاد ملک الشعرای بهار:
تو نیز از نیاکان ، بیاموز کار
اگر در سرت شور زندگی است
وقتی این متن را میخواندم وقتی به سختی و صعوبت زندگی این بزرگمرد رسیدم غم وجودم را گرفت و وقتی استاد بهار ماجرای تارزن را می گفتند از ته دل می خندیدم. روح این پدر و پسر شاد و یادشان گرامی باد
نقل قول
 
 
+21 #2 Reza.D 31 ارديبهشت 1392 ساعت 04:20
كوتاهترين وصفي كه از ملک الشعرای بهارشده ، وصفی است که استاد اسلامی ندوشن کرده اند:
«يك ايراني اصيل است با همه حسنها و عيبهايش.»
:-)
نقل قول
 
 
0 #3 سروين 18 مهر 1396 ساعت 08:30
با تشكر
لطفا منابع مقاله ذكر شود.
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید